تبليغاتX

< JavaScript Codes

کوچه ی تنهایی ر
نوشته هایی بر بادهای شمال
بعد از مدتها انتظار بالاخره دعوت نامه ی شرکت در همایش شعر دفاع مقدس با نام همایش پایداری رسید و قرار شد که اعلام نتایج در همایش انجام بشه من هم برای اولین بار میخواستم نتیجه بررسی یکی از آثارم رو در یک همایش رسمی در محضر اساتید ادبیات ببینم وقتی وارد سالن همایش شدم باورم نمیشد چه جمعیتی!!! یعنی همه ی اینا تو این مسابقه شرکت کرده بودند منو باش فکر می کردم نهایت 10 تا اثر باشه گوینده اعلام کرد که بیش از 400 اثر در این همایش مورد بررسی قرار گرفت و گفتند قبل از اعلام نتایج چند تن از بزرگان ادبیات استان هم بیان آثارشون رو بخونن یه بزرگواری از شهرستان لنگرود با چهره ای کاملا ....... اومد و اثرش رو خوند وقتی که شعر خوندنش تموم شد چشماش به بنده افتاد و رو به جمعیت کرد و گفت لطفا کسانی که چهره ی متناسبی ندارن وارد این نوع مقوله ها نشن آخه حرف آدم با قیافه آدم باید جور باشه منو میبینی از خجالت آب شدم تو اون همه جمعیت بعد از اون استاد شفیعی هم که از قضا یکی از منتخبین همایش بودند وقتی شعرشون رو خوندند گفتند که متاسفم که افراد را با توجه به قیافشون مورد نقد قرار می دن واسه همین حتی خیلی ها قیصر امین پور رو شاعر انقلاب نمی دونن واقعا دمش گرم وقتی اینو گفت همه رو به اون بزرگوار کردند مشتی بود .................. درانتها بعد از اعلام نتایج ما موندیم و حوضمون * * * * پاورقی در همایش افتخار داشتم سردار عزیزمون رو ملاقات کنیم که باعث افتخار ما شد در انتها اینکه ما بالاخره متوجه نشدیم اثر های منتخب چیا بودند و چی داشتند که اثر ما نداشت
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:32  توسط علی  | 

چند روز قبل امین عزیزم که همیشه به من لطف داشته واسم چند تا پیام فرستاده بود که ...... که باید به گوش دلم بسپارمشون

آدما مثل کتابن , تاتموم نشن جذابن , خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزن تا زود تموم نشی, چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یه کتاب دیگه

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدون در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدون در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدون قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدون با تو بودن لياقت مي خواد


ازت ممنونم امین جان

از تمامیه کسانی که تو این مدت کوتاه از خودشون رد پایی تو کوچه ی تنهاییم به جا گذاشتن (از اولیشون که مجتبی بود تا ............. نیلوفر) ممنونم

و تو بهانه ی نوشتنم

شاید روزی نجوا های عاشقانه ی من را در میا ن زمزمه های باد بشنوی و یا نوشته هایم را بر روی تکه برگی پاییزی ببینی تا آن روز .................

شاید ....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 2:16  توسط علی  | 

اجازه هست که شما رو از لیست دوستام حذف کنم ؟
اجازه هست تو تنهایی با بغضم اواز بخونم ؟
اجازه هست گریه کنم واسه نگاه اخرت ؟
می خوام یه زندونی باشم تو انفرادیه دلت
اجازه هست سفر کنم تو آسمون چشماتون ؟
اجازه هست بهت بگم که تنهایم " پیشم بمون ؟
اجازه هست خواب ببینم بهم می گی دوسم داری؟
بهم می گی که عمرمی هیچوقت تنهام نمی زاری ؟
اجازه هست بهت بگم دیوونتم " دوست دارم ؟
بهت بگم که عمرمو به پای چشمات می زارم ؟
اجازه هست تا بمونم منتظر سوت قطار؟
ای همه ی دارو ندار دوست دارم دیوونه وار

اجازه هست که منتظر واسه نگاهت بشینم ؟
اجازه هست تو رویاهام از لبات بوسه بچینم ؟
اجازه هست که فکر کنم یه لحظه ای پیش توام؟
تو دختر شاه پریون " شازده ی قصه ام منم ؟
اجازه هست تو زندگیم یه لحظه معشوقه بشم ؟
تو پشت چشم نشون ندی " من دیگه منت نکشم ؟
اجازه هست که فکر کنم یه روز پیش تو می شینم ؟
سر روی شونت می زارم تو دستا ی تو می میرم ؟
اجازه هست بهت بگم دیوونتم " دوست دارم ؟
بهت بگم که عمرمو به پای چشمات می زارم ؟
اجازه هست تا بمونم منتظر سوت قطار ؟
ای همه ی دارو ندار دوست دارم دیوونه وار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:23  توسط علی  | 



چقدرخود فریبی خوب است

حتی در روزهایی که می دانم نمی آ یی

می نویسم که می آ یی

می دانی چرا ؟

آ خر اگر "همین پندار پوچ آمد نت نبود

دیگر به چه بها نه ای

امید بازگشت نفس های بر باد رفته را می پروراندم

به چه بهانه ای کودک چشمانم را برای آ مدنت بیدار می کردم

شنونده ی سوال های بی جواب

تو بگو

چرا هر چه را که دوست دارم می روند ؟

ماه " نفس " تو

بگو

چرا ماه گاهی به هر محنتی است چهرهای از خود می نمایاند

یا نفسها یم به زور هر چه هست

(( دکتر و دارو و دعا ))

باز می گردند

اما نوبت تو که می شود

چرا نمی آ یی حتی به زور خواب و خاطره

حالا فهمیدی چرا می نویسم که می آیی

بانوی نقره پوش

چقدر خود فریبی خوب است
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:44  توسط علی  | 

تو رفتی بدون خداحافظی

و من ماندم تنهای تنها

هیچگاه نخواستم که از تو خداحافظی کنم

هیچگاه نخواستم که غم تنهایی را در قلبت بنشانم

حتی با یک خداحافظی

همیشه سلام کردم

و تکرار کردم

تا بدانی که هیچگاه تنها نیستی

تا بدانی که همیشه هستم حتی در تنهاترین تنها ییت

من بودم

کتار تو

و تکرار تپشهای بودنم سکوت تنهاییت را تسکین می داد

اما به یکباره رفتی

بدون خداحافظی

بدون نیم نگاهی

و من در جستجوی تو به تمام کوچه های تنهایی سر زدم

به هر محبوبه ای که رسید م بو ییدم

اما هیچکدام نشانی از تو نداشتند

از تمامیه عابران کوچه های کهکشانی نشان بانوی نقره پوشم را پرسیدم

اما کسی جوابی برای سوال های بی جوابم نداشت

هنوز هم هر رهگذر ناشناسی را که ببینم نشان تو را می پرسم

هنوز هم هر گوش شنوایی را که بیابم از تو می گویم

هنوز هم اگر کسی بخواهد از احساسم می نویسم

ولی اینروزها دیگر کمتر کسی به کوچه ی تنهاییم سر می زند

نمی دانم که عابرن خسته اند یا حرفهایم تکراریست

اینروزها فقط برای چهره ی آشنای روبه رویم می گویم

اوست که فقط با اینکه تمام حرفهایم را می داند

اما می شنود

و با اشتیاق با من تکرار می کند

در چشمانش شوق عشقی آشنا می درخشد

با من می گرید

و با من لبخند می زند

و بدون کمترین پاسخی می رود

می دانم که او نیز جواب سوالها یم را نمی داند

اما می ترسم

می ترسم که اونیز برود بدون خداحافظی

آخر دیگر تحمل تنهایی برایم طاقت فرسا شده

شاید نیز تکرار دیدنش حس نبودنش را سخت کرده

از تو چه پنهان در غیا بت حس می کنم که عاشق او شده ام

بانو
ای کا ش می دانستی مرد درون آینه چقدر مهربان است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:58  توسط علی  | 

از تمامیه شاعران این شهر شوریده شاعرترم
و از تمام خسته گان این سرزمین خواب آلود خسته تر
باور کن بانوی بر باد نشسته
باور کن
که سوسوی ستاره ها از سراب سکوتم می گذرد
که خیال خورشید نیز در خوابم می درخشد
و یاد تو نیز یادگار شبهای مهتابی ام بوده
باور کن
باور تو مرحمی است برای بند زدن چینی شکسته دلم
همانی که با ناز نگاهت شکست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:7  توسط علی  | 

رفتی
تا از تو در باغچه ی ذهنم
جز خوشه ی خشک خاطره ای
باقی نباشد

تا در تاریکی
برای تنهایی ترانه هایم
های های بگریم

تا به یادم بماند
که هر کس می تواند زیر حرفها یش بزند
وقتی می توان زیر نوشته ها زد
دیگر زیر حرف زدن که را حت است

تا یاد بگیرم
که من هم می توانم
به دروغ بگویم
که دوستت ندارم
که فراموشت کرده ام
حتی بگویم
از اول هم نمی خواستمت

می بینی بانو
عروسک خیمه شب بازیت
حرفهای تازه ای می زند
می بینی

اینها تجربه های تلخ تاریکی اند
تجربه ی اشکهای تنهایی
اینها یادگاربی تو بود نند
یادگار رفتنت
می بینی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 3:11  توسط علی  | 

عشق یعنی
یکه و تنها شدن

عشق یعنی
همدم غمها شدن

عشق یعنی
با تو بودن در خیال

عشق یعنی
آرزوهای محال

عشق یعنی
ناله ها در وقت خواب

عشق یعنی
نامه های بی جواب

عشق یعنی
فریاد کردن در سکوت

عشق یعنی
بودن من روبه روت

عشق یعنی
سوختن در بود تو

عشق یعنی
ساختن در سوگ تو

عشق یعنی
زنده بودن وقت خواب

عشق یعنی
لحظه های ناب ناب

عشق یعنی
لخظه های بی قرار

عشق یعنی
یک افق در انتظار

عشق یعنی
پر زدن در کائنات

عشق یعنی
بودن من پا به پات

عشق یعنی
فریادهای بی نفس
عشق یعنی
زندگی در یک قفس

عشق یعنی
زندگی در خوابی سنگین

عشق یعنی
یعنی یک رویای رنگین

عشق یعنی
با تو بودن نزد حور

عشق یعنی
زندگی در قصر نور

عشق یعنی
یک سر خونین شده

عشق یعنی
یک دل مجنون شده

عشق یعنی
یک گناه بی گناه

عشق یعنی
یک رفیق نیمه راه

عشق یعنی
یک امید بی امید

عشق یعنی
یک رفیق اما پلید

عشق یعنی
یک شب آخر شده

عشق یعنی
یک دل پر پر شده

عشق یعنی
یک دل بی بال و پر

عشق یعنی
زندگی با چشم تر

عشق یعنی
یک نه و یک عمر در انتظار

عشق یعنی
هر نفس در فکر یار
عشق یعنی
غریبی نزد یاران

عشق یعنی
گریه کردن زیر باران

عشق یعنی
زنده بودن وقت مرگ

عشق یعنی
اشک یعنی اشک " اشک

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 4:35  توسط علی  | 

باز آمدی
بی چراغ و بی نگاه
با سکوت و بی صدا
بی چشم داشت به نگاهی نگران
دل سپرده به دل دگران
در گذر زمان

می گذری و می روی
بی سکون و با شتا ب
چون گذر نسیم بر سطح آب
چون درخشش ستاره ای در وقت خواب
پس از این
من می مانم و گریه های بی نقا ب
من می مانم و خاطره های نا ب نا ب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:14  توسط علی  | 

ای رویای شبهای بی پایانم
چگونه می توان تو را از یاد برد ؟
قلبم برای ندید نت کوچک است و چشمانم خیس

چگونه می توانم به کسی دیگر بیاندیشم وقتی تو در رویایم هستی
و چه سان می توانم تو را از یاد ببرم وقتی در لحظه لحظه هایم جای داری
شانه ی چه کسی تکیه گاهت خواهد بود
کدامین گامها موهبت بودن در کنار تورا خواهد یافت

می لرزم" می لرزم
از سرما می لرزم
وقتی که هرم دستهایت گرما بخش دستی دیگر خواهد شد

می لرزم " می لرزم
صورتم یخ می کند
وقتی گرمی نفسهایت را روی صورتی دیگر می بینم

چشمانم را دوست ندارم وقتی تو را نمی بیند
از چشمانم متنفرم
وقتی تو را با دیگری می بیند

آری
قلبم برای ندیدنت تنگ است و چشمانم تر

بیا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:13  توسط علی  |